آهنگ های جدید

نیستی

رفتی از این اغوش چه راحت

و باز منم تنها و خاموش چراغم

 چه بی اعتنا رفتی هه

نفهمیدم حسه من واست یه تفریحه

تو که می دونستی وجود تو ترک درداست

تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست

ولی اروم اروم زیر بارون داغون

قدم میزنمو تو هم شادی با اون یارو

سرا پا گوش بودم وقتیکه تو داشتی حرفی

حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی

باشه منم میزنم رگ این گردن

که رفتمو دیگه پیشت بر نمیگردم

ولی روزی رو می بینم که یارت سیره

از تو و یکی دیگه از کنارت میره

به هر دستی که بدی میگیری از همون دست

این نفرین من نیست بازیه زمونه است

اون میخواد که دل تو با حرفاش خواب شه

صبر کن بزار یکمی یخ هاش اب شه

وقتی می فهمی چه کسی پشت روبنده

که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم

کاش لا اقل بودی میدادی یه خط جوابم

تو که هی می گفتی تا ته خط باهام هستی

چرا رفتی و با درد دست و پاهامو بستی

چرا؟ها؟ بخدا تا به من حرفی

نزنی نمیرم تو چرا واقعا رفتی؟

لا اقل یه چیزی بگو

بگو دوست نداشتم

بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم

یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی؟

حرف بزن تو که اینقدر نا مرد نبودی

هه چی میگم اون دیگه نیست پیشم

چشم تو این امتحانم ۲۰میشم

ولی چرا از سنگه قلبا در این شهر تاریک

اسیر کابوسم تو یلدا ترین شب تاریخ

کابوسی که نفسو تو سینه حبس میکنه

و میبینم که یکی دیگه تنتو لمس میکنه

داره تنم میلرزه واسه ادامه خوابم حتی قلم میترسه

ختم کلام رفتی از این اغوش چه راحت

و باز منم تنهام و خاموش چراغم.......


 

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ساعت 6:34 موضوع | لینک ثابت


تکیه نکن به شونه هام ،من خامت نمیشم

حالا که دیدی تنهام،من اسیر دامت نمیشم

رفتیو چشات دروغ نمیگه،عشقت از سرم زیادیه

آره تو دروغ نگفتی،این روزا دل شکستن عادیه

کاش از دلت خبر داشت دل بیچاره و بی کس من

همدم شبهای بی قراری،شده بود دل دلواپس من

من چه ساده بودم خدایا،دلم رو دادم به کی

منو رسوندی به انتها،باز دلو پس نمیدم که بری

دل من غرور کم میاره،داره میباره آروم و نم نم

داری از یاد من میری بی وفا آروم و کم کم

تکیه نکن به شونه هام،من اسیر اشکات نمیشم

حالا که دیدی من تنهام،من اسیر حرفات نمیشم

آره من بی کس و کارم ،آره من تنهای روزگارم

تو دنیایی که تیره و تاره،به تو امیدی ندارم

این همه غصه و دردام ،میدونم پایونی نداره

آسمون دلم سیاهه انگار میخواد بارونی بباره

میشد عذاب دلم ،وقتی میدید تو آغوش غریبه شادی

سر به کدوم صحرا بذارم،تو قلبتو به کی دادی

تکیه نکن به قلب خستم،چشامو به روی تو بستم

تکیه نکن من شکستم دیگه از بازی زمونه خستم


 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه شانزدهم مهر 1389 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


تیغ

تو یه دستم تیغو....

تو اون دستم....

               عکس توئه....

امشب شب مرگ منو.....

                 شب رقص درد توئه....

از این دنیا میرم حتی اجل هم دنبال منه....

                توی روزای دنیا فقط....؛

                پنجشنبه هاش مال منه.....

خون مثه بارون میباره چیزی نیس که دیگه اونو بند بیاره..،

دست و دل سنگ تو.....،توی تابوت مرگم میذاره....

                          رفتی و تنهام گذاشتی....

                          میدونستی که بری میمیرم....

مثه لحظه ی نبودنت تک و تنها میمیرم......          

 


 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه شانزدهم مهر 1389 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


love.....

این داستانو داخل یکی از وبلاگا خوندم دیدم نامردیه نذارم:

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی....................


 

نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه چهارم مهر 1389 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت



hirkan.ir hirkan.ir